خدایا ما در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی داریم که تو در عرش
کبریایت نداری ما چون تو خدایی داریم و تو چون خودت نداری.![]()
![]() |
|||
![]()
ايميل
من ~~~~~~~~~~~~~~
×× لینک دوستان ×× ~~~~~~~~~~~~~~ ×× جستجو ××
آرشیو |
خدایا ما در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی داریم که تو در عرش کبریایت نداری ما چون تو خدایی داریم و تو چون خودت نداری.
+ نوشته شده در ساعت   توسط محمود
|
مردی در عالم رویاءفرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت .
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : «این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟» فرشته جواب داد:«می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آتش جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط محمود
|
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت . او چیزهایی را که درباره ی خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد .
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاه رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود . مرد جوان به بالاترین نقطه ی تخت شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود . ناگهان سایه ی بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد . احساس عجیبی تمام وجودش را گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ را روشن کرد . آب استخر برای تعمیر خالی شده بود
+ نوشته شده در ساعت   توسط محمود
|
|
||